احمد مولوی وردنجانی
«یعنی
بسته ی پنج تایی نداره؟» «صد
بار که گفتم شیش تایی و دوازده تایی فقط.» آرام،
طوری که فروشنده به سخی بتواند بشنود با خود گفت:«دوتاش برا خودم... یکیشم رضا...
یکیم میثم... یکیم احسان... دو... سه... چار... پنج...» بعد
بلند رو به فروشنده گفت:«یعنی نمی شه من پنج تاشا ببرم.» «نه یا
شیش تا یا هیچی.» «این
جوری که نمی شه.» فروشنده
از مشتری اش معذرت خواست و رفت توی اتاق پرو. چند لحظه بعد درست بیرون نیامده بود
که گفت:« باشه پنج تاشا ببر.» «این چیه؟» «اسکار.» «این؟» «فنکوس.» «این؟» «سیلور.» «این؟» «اینا را ول کن
بیا ... بیا برام فال بگیر.» به زور نشاندمش
کف پذیرایی. ورق ها را از داخل کیفش آوردم و گذاشتم جلویش. اما نگاهش به آکواریوم
بود. صورتش را طرف خودم چرخاندم. «می خوای ای دو
ساعتا با من باشی؟» ورق ها را پخش کرد جلویش. می خواست فال بگیرد.
می گفت به این فال خیلی اعتقاد دارد. چهار زانو نشسته بود و چقدر چهارزانو
خوشگلترش کرده بود و چقدر دوست داشتم چهارزانو برای همیشه روبرویم بنشیند و فال
بگیرد. «می خوای یاد
بگیری؟» «چی؟» «فالا می گم
... می خوای یاد بگیری؟» «چی؟ ... فال؟» «آره ... می
خوای یاد بگیری؟» «فال؟» «آره ... می
خوای یاد بگیری؟» «نه.» ورق ها را جمع
کرد گرفت روبرویم تا بُر بزنم. وقتی که بُر زدم، شروع کرد تا یک فال جدید بگیرد. «کیفما می آری؟» دلم نمی خواست
از روبرویش بلند شوم. «خب بگو نه تا
خودم برم.» نیم خیز شد.
نشاندمش سرجایش و رفتم کیفش را آوردم. نشستم روبرویش و دست هایم را زدم زیر چانه
ام. چقدر فال گرفتنش را دوست داشتم. گوشه ی تک پوشش بالا رفته بود و شکمش معلوم
بود. خیره مانده بودم به شکمش که فهمید و تک پوشش را خواست پایین بکشد که دستش را
گرفتم. «اشکال نداره
... بذار همین جوری باشه.» وقتی که من محو
تماشای شکمش شده بودم؛ پاکت سیگارش را از کیفش بیرون آورده بود و داشت دنبال چیزی
داخل کیفش می گشت. «فندکم ...
فندکم نیست.» «خب الان برات
کبریت می آرم.» کبریت را دادمش
و خواستم جلویش دراز بکشم، که مبل اذیت می کرد. مبل را کشیدم طرف آکواریوم و
روبرویش دراز کشیدم. گفت می خواهد تردستی برایم انجام دهد و می گفت ارواح کمکش می
کنند و می گفت که راست است. اصلاً نمی توانستم باور کنم، بعضی از حقه هایش واقعاً
قشنگ بودند. مثل چیز تردستی بلد بود. چقدر از خودم که روبرویش خوابیده بودم خوشم
آمد؛ وقتی خم می شد جلو، تا ورق ها را پخش و پلا کند، بالای سینه هایش را می دیدم.
همین جور سیگار می کشید: سیگار پشتِ سیگار. «آخریشه.» «چی؟» «آخریشه.» «چی آخریشه؟» «دیرم شده باید
برم.» «مگه نگفتی دو
ساعت دیگه وقت داری؟» «خب دو ساعت شد
دیگه.» «دو ساعت وقت
داشتی؟» «باید برم.» «باید حتماً
بری؟» «نه شبم می
مونم پیشت ... خب باید برم دیگه.» چقدر زود آخرین
تردستی اش تمام شد و چقدر زود سیگارش را گذاشت داخل کیفش و چقدر زود مانتواش را
پوشید و چقدر زود آماده ی رفتن شد. هر دو ایستاده بودیم کنار آکواریوم. بی هوا در
آغوش کشیدمش. ترسید و به عقب هلم دادم و هر دو خوردیم به مبل کنار آکواریوم و
افتادیم. همان طور خوابیده آکواریم را نگاه می کردیم. گوشه اش ترک برداشته بود و
مثل چیز آب می داد. هیچ کداممان حال بلند شدن نداشت و همان طور که در آغوش هم
بودیم آب زیرمان را گرفت. آب گرم بود و هر چه بیشتر آب زیرمان را می گرفت بیشتر
گرم می شدیم. «نمیرن؟» «نه بابا حالا
حالا ها آب دارن.» «مهر
88» تا حالا همچین اتفاقی برایتان افتاده است: روبروی ترمینال سامان ایستاده باشید و منتظر ماشینی تا شما
را از شهرکرد دور کند، بعدکه از گرما کلافه شده اید و دارید عرق های روی پیشانی
تان را با دست پاک می کنید و عرق های کف دستتان را یواشکی به شلوارتان می مالید؛
دو اتوبوس را ببینید که از جلویتان رد می شوند که همه اش پر است از زن، بجز راننده
هایشان. زن ها را ببینید که با تلفن همراه دارند از جایی که ایستاده اید فیلم می
گیرند و وقتی حسابی توی شهر گم شدند، برگردید و پشت سرتان را نگاه کنید و ببینید
که هیچ چیز تازه ای نیست و مثل همیشه پشت سرتان روبروی ترمینال است. این برای من اتفاق افتاد.
نزدیکش که می نشینم، بوی تجربه میدهد؛ بوی پیری و اینکه همه
چیز را می داند. می پرسد: کمکم می کنی وضو بگیرم؟ تمام اتاق را دنبال آب می گردم؛ حتی زیرِ زیرسیگاری. داخل
یخچال هیچ چیز نیست بجز، یک لیوان آب پرتقال. کمکش می کنم وضو بگیرد. نمازش را می
خواند. صدایم می کند و می گوید: نماز امروزش با همه فرق داشت و بهترین نمازی بود
که تا بحال خوانده است. پوست پرتقال های داخل سطل آشغال را نگاه می کنم: پرتقال ها
تامسون بوده اند. رفت دستشویی. گفت می
خواهد آبی به صورتش بزند. گفت حالش بد است و گفت زود بر می گردد. ولی الان ده
دقیقه است که نیامده. مگر نگفته بود می خواهد آبی به صورتش بزند؟ مگر آب به صورت زدن،
چقدر طول می کشد؟ مگر نگفته بود زود بر می گردد؟ چرا نیامد؟ شاید حالش خراب شده.
ولی زشت نیست بروم پشت در بایستم، دست هایم را روی سینه ام بگیرم و خیلی محترمانه
سوال کنم: «حالتون خوبه؟» و شاید حس انسان دوستانه ام گل کرد و پرسیدم: «می تونم
کمکتون کنم؟» و داخل شدم و شلوارش را کمکش بالا کشیدم و زیر بغلش را گرفتم و بیرون
آوردمش. بهتر است یک لیوان
شربت درست کنم و برایش ببرم. به بهانه ی خوردن شربت بیرون می آید
و اگر هم دستش را بیرون آورد و خواست شربت را داخل بخورد، نمی دهم و به زور بیرون
می کِشمش و می گویم که کار دارم و باید هر چه زودتر کارش را شروع کند و اگر هم
خواست دبه درآورد، پولم را می گیرم و خیلی محترمانه می اندازمش بیرون. «گورتا گم
کن ... پدر سوخته.» نکند خودش را
در دستشویی کشته. صدای شکستن چیزی که نیامد، پس با شیشه خودش را نکشته. ممکن است
خودش چاقویی چیزی داشته و رگ دستش را زده. ولی نه، امکان ندارد دختری به این سن با
خودش چاقو داشته باشد و هر وقت کسی جلویش را توی کوچه ای تنگ و خلوت که گربه ای
شَل هم به استخوانی که از سگی دزدیده لیس می زند، گرفت؛ چاقو را درآورد و کنار
دسته اش را نشان دهد و بگوید: «چاقو زنجونه ... دلت که نمی خواد؟» و اگر طرف سمج
بود، یکی دو خط روی بازویش بِکِشد. اگر در طبس
گیر افتاده بود و تنهایی می خواست بچه اش را با وسایل دم دستی به دنیا آورد باید
تا حالا پیدایش می شد. هر چه فکر می کنم باید بروم دنبالش. باید بگویم عجله دارم و
بگویم دیگر تحمل ندارم. در را باز می کنم، نیست. آب شده و از سوراخ سنگ رفته داخل
فاضلاب و خوب که دور شده، دوباره دختر شده و از یکی از دریچه های داخل خیابان
بیرون آمده و الان دارد بستنی سرازیر شده روی دستش را لیس می زند و دل یک نفر دیگر
را می برد. گوشه ی سنگ
خیس است، یعنی امکان دارد دستی، پایی، چیزی از دختر مانده باشد و الان بی دست یا
پا یا چیزی دستش را لیس می زند. ولی به شرطی که زبانش را گوشه ی سنگ جا نگذاشته
باشد. در دست شویی
را می بندم و از این بدشانسی که آورده ام به خودم لعنت می فرستم. ای کاش نیم ساعت دیگر، دستشویی خانه ی من به
دستشویی زندان آلکاتراز تبدیل می شد. وقتی چشم باز کردم، دیدمش.
درست روبرویم ایستاده بود.- شاید هم نشسته بود.- شاید هم خوابیده بود.-- داشت
نگاهم می کرد. با چشم راستم که
مثل چشم چپم لای بالشت نبود، شاخک هایش را که مدام تکان می خورد، دیدم. خشکش زده بود.
انتظار این را نداشت که من بیدار شوم. فکر می کرد که من آن روز می میرم و می تواند
آزادانه روی بدنِ بدون تحرکم، رژه برود و گاهی هم روی دماغم لیز بخورد و حتی توی
دماغم را هم ببیند و اگر دهانم نیمه باز مانده بود، نگاهی هم به داندان هایم بکند
و از این که چقدر خوب از دندان هایم مراقبت کرده ام تشکر کند. زل زده بود توی چشم راستم و
خجالت هم نمی کشید. یک لحظه خیال کردم مرده است. شاخک هایش را تکان داد و با این
کار اعلام کرد: من هنوز نفس می کشم. پلکم را سریع بر هم زدم تا
متوجه ی پلکم شود. سپس با یک ریتم نامنظم شروع به پلک زدن کردم. با این کار تمام
افکار و وجودش را تسخیر کردم. دستم را آرام به طوری که هیچ قسمتی از بدنم به جز
دست راستم تکان نخورد، - وپلک راستم- از زیر پتو بیرون کشیدم. هنوز متوجه هیچ چیز
نشده بود. دست راستم را زیر تخت بردم و آرام در هوا چرخاندم. دستم به چیزی خورد.
خط کش بود. وقتی که چیز را پیدا کرده بودم و داشتم استنباط می کردم که این چیز، خط
کش است؛ یادم رفته بود پلک بزنم و سوسک عصبانی شده بود. شاخک هایش را به طرز عجیبی
تکان می داد. دوباره ریتم نامنظم پلک راستم را دنبال کردم. سوسک آرام گرفت. دست
راستم را در حالی که یک خط کش هم به دنبال داشت، از زیر تخت بیرون کشیدم. این قسمت
از نمایشِ ریتمِ نامنظمِ پلکِ راستم را خیلی هیجانی کرده بودم؛ تا سوسک نتواند چشم
از پلک راستم بر دارد. در حالی که نقطه ی اوج نمایش را اجرا می کردم. خط کش را
بالا بردم و آماده ی فرود روی سوسک شدم. -: می خوای منا بزنی؟ -: آره. خرداد 88 کباب ها را باد می زنم... کلید را توی قفل می چرخاند... گوجه ها را به ترکه ای
کرده است و جلو می آید... در را می بندد: تَرَق... می زند زیر آواز، صدایش خیلی
قشنگ است. چشم هایم را می بندم و باد می زنم... صدای پایش را می شنوم: تاپ، تاپ...
چشم که باز می کنم نیست. نه کباب ها، نه ترکه ی گوجه و نه خودش، اما آتش هست...
خرید کرده است؛ صدای پلاستیک ها را می شنوم... زیر درخت نشسته و کباب می خورد،
آواز هم می خواند، گوجه هم می خورد. به طرفش می دوم. کباب ها را بر می دارد و می
دود. گوجه ها را برمی دارم و گاز می زنم. مزه ی گوجه نمی دهد... پلاستیک ها را رها
می کند کنار سرم... کباب ها و گوجه ها را می بینم که روی زمین افتاده اند و او توی
بغلم است... «بلند شدی یا نه؟» نفس، نفس می زند... هیچ چیز نیست؛ نه کباب ها، نه
آتش، نه درخت، نه خودش و نه من. همه جا تاریک است... چشم باز می کنم. بالای سرم
ایستاده است، نگاهم می کند. «تا کی می خوای بخوابی؟» «بلند شم چی کار کنم؟»
پلاستیک ها را بر می دارد و از اتاق بیرون می رود. «مرتیکه مزخرف... چی کار
کنم؟»... توی بغلش فشارم می دهد. چشم هایم را می بندم و صورتش را بو می کشم: بوی
کباب می دهد... تقریباً داد می کشد تا بفهمم: «تا لنگ ظهر خوابیده بعدم... چی کار
کنم؟... اگه من ای چند ساعتم نمی رفتم دانشگاه تو چی کار می کردی؟... تا حالا که
از گشنگی مرده بودی.»... یک گاز کوچک از کباب صورتش می زنم. اما مزه ی کباب نمی
دهد: مزه ی لُپ می دهد... شیر آب را باز کرده است. ظرف ها را بهم می ریزد تا صدا
دهند... از دستم فرار می کند و پشت درخت قایم می شود. حال و حوصله ی بازی ندارم. دنبالش
می دوم و همان پشت گیرش می اندارم. به درخت می چسبانمش و انگار که بخواهم اعتراف
بگیرم یقه اش را می چسبم... «مث اینکه با تو بودم... بلند شو... اگه بلند شدی که
هیچ و گرنه... بازم هیچ.»... گردنش را با دست می گیرم و فشار می دهم. بالا می آورم
و می بو سم. نه مزه ی کباب می دهد و نه گردن... «با توام... من رفتم... بلند نشدی؟
رفتما... می شنوی؟»...دکمه های پیراهنش را باز می کنم... «من رفتم.» صدای بسته شدن
در را می شنوم. بلند می شوم و توی حال می روم. در را باز می کنم و توی راه پله داد
می زنم: «زِینی... غلط کردم... چه می دونم... بیدارم... رفتی ... به دَرَک...
زِینی.» بر می گردم تُو. پلاستیک های خرید را گوشه ی آشپزخانه رها کرده است و چند
تایی گوجه هم از داخل پلاستیکی بیرون افتاده است. می روم تُوی اتاق و دوباره می
خوابم... سه روز بعد، وقتی کفش می پوشید، لکه ی خون کنار کفشش را دید.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
