1.
مرتضی امروز هم نیامد.
2.
دیروز نامهی مرتضی رسید. راحله خانم آورد؛ با یک کاسه آش پشت پا. اشتباهی نامه را برده بودند خانهی آنها. آش و نامه را که داد دستم گفت: «میبینی سهیلا خانم اینها همه نشونس. یه روز بیشتر نیست پسرما فرستادم. خدا را شکر.»
نامه مرتضی را همان شبش پاره کردم. اشتباه کردم. حرصم در آمد. ریختمش توی سطل؛ گوشه ی آشپزخانه. نباید می گفت: «دلم می خواهد آخرین نامه ام باشد.» نه این که برگردد، نه. نوشته بود تازه می خواهند بروند جایی. سومال فکر کنم. نامه را که باز کردم، گفتم حالا نوشته چقدر دلش تنگ شده. چقدر دلش می خواهد برگردد.
امروز سطل را چندبار گشتم. نبود. نباید دیشب پاره اش می کردم. خوب نباید مرتضی هم. یک دلم تنگ شده است می نوشت، لااقل برای سارا. بهتر که پیدا نشد.
3.
مادر مرتضی امروز دوباره سراغ مرتضی را گرفت. چون نهار نداشتیم سراغ مرتضی را گرفت. توی آشپزخانه قند می شکستم که آمد. دید روی اجاق چیزی نیست. در یخ چال را باز کرد. وقتی دید آنجا هم چیزی نیست، گفت: «عروس، اگه مرتضی هم بود نهار نداشتیم؟» در یخچال را کوبید و رفت. اگر بیاید از مادرش جدا می شویم. دیگر نمی توانم. همین دو هفته پیش بود؛ مادر مرتضی می خواست برود حمام. جمعه بود. سارا هم یک هفته ای نرفته بود حمام. چه می دانم. گفتم خیر سرم خودم به کارها برسم. گفتم: «سارا را هم ببر. زیاد کثیف نیست. وقت نمی بره.» بردش، که کاش نبرده بود. یکی دو ساعت بعد، سارا گریه کنان در می زد. در را که باز کردم سارا را هل داد تو. در را بست و نشست پشت در. بقچه اش را کوبید روی زمین و ناله کرد. ناله می کرد و موهایش را توی آفتاب خشک می کرد.
دست و صورت سارا را شستم. خاکی خاکی شده بود و پاهایش گلی. دوباره بردمش حمام. توی راه دخترم همه چیز را گفت. سارا کنجکاو شده و یک سری چیزهایی که نباید توی این سن می پرسیده، از مادربزرگش پرسیده. مادربزرگ هم، حقش بوده سارا. نباید می پرسیده. اگر مرتضی بیاید جدا می شویم. نمی شود با این زن زندگی کرد. مخصوصاً سارا که دیگر نمی تواند.
4.
خسته شدم. از دست همه. سارا، نامه ی مرتضی که پیدا نشد. مرتضی هم شورش را درآورده. نوشته بود یک تیر خورده بوده توی بازوی چپش، توی سنگر، یکی از هم رزم هایش درش آورده و دوباره دارد می جنگد. نکرده برای دستش یکی دو هفته ای بیاید مرخصی، بعد هر جایی می خواهد برود. لااقل بهانه های سارا تمام می شد.
سارا از مدرسه که آمد، یک راست رفت دست شویی. بیرون که آمد رفتم توی دست شویی. نمی شوید. آب هم نمی ریزد توی سنگ. بوی شاش خورد توی صورتم همین که رفتم تو. آفتابه هم پُرپُر بود. شیر آب چکه می کند و یکی دو ساعتی که آفتابه را خالی نکنی، پُرپُر می شود. چه کار کنم این بچه را. نمی توانم. خسته شدم. مرتضی خوب می فهمید این جور وقت ها به سارا چه بگوید. سارا هم با مرتضی جور بود.
5.
هیچ کس از پاره های نامه خبر ندارد. سارا و مادر مرتض که این طور گفتند. مادر مرتضی که سواد ندارد. پاره های نامه هم به دردش نمی خورند. سارا. اعلامیه های توی کوچه و خیابان را که خوب می خواند. نباید پاره می کردذم. می روم و از سارا درست و حسابی می پرسم. می گویم که نامه ی پدرش بوده. خودش هم حتماً تا بحال فهمیده. می گویم. می گویم عصبانی شدم و نباید نامه را پاره می کردم.
6.
دوباره دعوایشان شد. سارا و مادر مرتضی. این بار حق با مادر مرتضی بود. سارا فردا صبح می توانست مشق هایش را بنویسد. ظهری است. گیر داده بود که شب بنویسد و مادر مرتضی می خواست بخوابد. هی سارا چراغ را روشن می کرد و هی مادر مرتضی خاموش. سارا را بردم توی آشپزخانه. همان جا مشق هایش را نوشت. گفتم که مرتضی نامه داده. هیچ چیزی نگفت. گفتم نامه اش را پاره کردم. هیچ نگفت. گفتم که تیر خورده توی بازوی چپش. هیچ نگفت. گفتم که قرار است بروند سومال. همان طور که مشق هایش را می نوشت گفت: «سومال نه، سومار.»
7.
سعید پسر راحله خانم کشته شد. امروز خبر رسید. خود راحله خانم خبر آورد. یک پلاستیک نقل هم آورده بود. خوشحال بود. می گفت به آرزویش رسیده. یک نقل برداشتم گذاشتم دهانم. گفت آرزوی پسرش هم بوده. هیچ نگفتم. نمی توانستم. حرفم نمی آمد. در را بستم. تکیه دادم به در و نقل نرم شده توی دهانم را تف کردم کف حیاط. نکند مرتض را توی سومار کشته باشند؟ مرتضی توی نامه اش نوشته بود که جای زیاد خوبی نیست. مادر مرتضی آمد توی ایوان. پرسید: «کی بود؟» حال و حوصله اش را نداشتم. دوباره پرسید. جوابش را ندادم. برگشت برود داخل که گفتم: «مرتضی، مرتضی کشته شده.»
احمد مولوی
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 22:18  توسط احمد مولوی وردنجانی
|
هر شب
روی تخت دراز که می کشم،
تخت می خواهد که نیروی وارد به کف را محاسبه کنم.
تخت دیده است که روزی خرپا حل می کردم.
دلش می خواهد حداقل نیرو را به کف وارد کند.
دوستم شب روی تخت خوابید، صبح کمرش درد می کرد و دیگر روی تخت نخوابید و دیگر هیچ وقت خانه ی ما نخوابید.
مادرم همه ی کتاب های مربوط به خرپا را از توی انباری بالا آورده است، نمی خواهد که شب ها جر و بحث من و تخت را بشنود.
اما تخت نمی داند که قاب است.
از فرمول های خرپا حل نمی شود.
شاید «بیر جانسون» ، شاید بتواند
دوستم گفت زنگ می زنم و از «جانسون» می پرسم.
ولی هم من، هم تخت و هم مادرم می دانیم که دروغ می گوید.
احمد مولوی
آذر 89
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 13:4  توسط احمد مولوی وردنجانی
|